قالوا یا موسی امّا ان تلقی و امّا ان نکون اول من القی* قال بل القوافاذاحبالهم و عصیهم یخیل الیه من سحرهم انها تسعی* فاوجس فی نفسه خیفة موسی* قلنا لاتخف انک انت الاعلی* و الق ما فی یمینک تلقف ما صنعوا انما صنعوا کید ساحر و لایفلح الساحر حیث اتی*

شنبه ۲۸ نوامبر ۲۰۰۹

هفته بسیج

سعيد براي صحبت کردن با نوذر از پله هاي اداره مهاجرت بالا مي ره. ليلا دنبالش مياد و مي گه: ولش کن، هر آدمي حق انتخاب داره. سعيد در حالي که بهش مي گه باهاش نياد جواب مي ده: منم همينو مي خوام بهش بگم. سعید نوذر رو تو جمعیت می بینه ولی وقتی نوذر متوجهش می شه رو بر می گردونه و از سعید دور می شه. سعيد به دنبال نوذر: از سابقه ات چي مي خواي بنويسي؟ نوذر: اينش به خودم مربوطه. سعيد: مي خواي بنويسي يک بسيجي که حالا برگشته؟ نوذر: يک بسيجي ذليل شده، فراموش شده، ... چشات نمي ديد، نديدي چه به روز بسيجي آوردن. سعيد: اين تو هستي که فراموش شدي. اين تو هستي که ذليل شدي، نه بسيجي. بسيجي با همين چيزا بسيجي شده. اينا رو ولشون کن. چي مي خوان بهت بدن؟ نوذر: احترام. سعيد: ديگه بسيجي نيستي؟ نوذر: نيازي به اين تاج ندارم. سعيد: اقلاً به قيمتش مي فروختي. تو تاجر خوبي هم نمي شي.
سعيد بر مي گرده که بره. نوذر صداش مي زنه. وقتي سعيد برمي گرده نوذر به صورتش سيلي مي زنه. چند لحظه در چشم همديگه خيره مي شن. سعيد: اينم ارزون فروختي.

زيرنويس: مي گفتن هفته گذشته هفته بسيجه. ما هم چون تو این وبلاگ خیلی به روز کار می کنیم امروز این نوشته رو اینجا قرار دادم.اصل فيلم موقع نوشتن اينها دم دستم نبود. پاراگراف دوم رو که موقع نوشتن قسمت اصلي از قلم انداخته بودم الان اضافه کردم. شايد اشتباه داشته باشه.

پنجشنبه ۱۹ نوامبر ۲۰۰۹

از سیاست

از آنجايي که تو اين وبلاگ خيلي به روز کار مي کنيم امروز که پونزده روز از اون موقع گذشته مي خوام درباره سيزدهم آبان امسال چيزي بنويسم! همون روز موقع سر زدن به ايميل تو اخبار ياهو اسم ايران رو در صدر ديدم و با توجه به اين که تو اين گوشه کشور کاملاً در جريان اخبار روز قرار دارم، فقط تو دو سه روز بعد بيشتر اطلاع حاصل شد که دوستان سبز گويا تو تهران و چند شهر ديگه فعاليتهايي داشته اند! قبلاً هم تو روز قدس که يکي از مناسبتهاي رسمي جمهوري اسلامي بود اعتراضاتي ابراز شد اما استفاده کردن از مناسبت سيزدهم آبان به عنوان بهانه اي براي حرکت موج سبز شايد قدري با مورد قبلي فرق داشته باشه. تشبه جستن اين گونه فعاليتها و گرايشهاي سياسي با مناسبتهاي مربوط به دوران مبارزات انقلاب اسلامي از نظر من کاملاً بي مناسبت و متناقض به نظر مي رسه. چنين حرکتي شايد حتي بشه اين طور گفت که نوعي تمسخر نسبت به معناي اصلي مناسبت مورد نظر يا بي توجهي و سرگشتگي نسبت به محتوا و هدف واقعي چنين حرکاتي مي تونه محسوب بشه. در واقع اولين چيزي که از چنين مناسبت يابي براي نشان دادن اعتراضات به ذهن مي رسه فقدان زمينه ابتکار عمل براي فعالان اين جبهه براي بنا کردن دستگاه فکري و عملي مختص به خود براي برنامه ريزي فعاليتهاي خودشونه بلکه در عوض اينها ناچار شده اند از مناسبتهاي از پيش موجود که محتواي معنايي متفاوتي دارند استفاده کنند.

چنين حرکتي حتي اگر صرفاً به اين معنا باشه که ياران سبز در اين گمان هستند که حرکت خودشونو قابل قياس با انقلاب اسلامي مي دونند از نظر من قضاوت بسيار زودرسي است. البته ابراز برخي اعتراضات و ايجاد سروصداي رسانه اي و اينترنتي به خصوص در فضايي که مردم کمتر زمينه اي براي ابراز خواسته ها و انتقادات خود پيدا مي کرده اند جالب و هيجان انگيز هست اما تا رسيدن به يک برنامه آلترناتيو روشن و مؤثر اجتماعي و تأثيرگذاري واقعي مردمي چنان که موج سبز قابل مقايسه با انقلاب اسلامي آيت الله خميني باشه بيگمان دوستان معترض راه طولاني در پيش دارند و نيازي نيست به اين زودي فعاليتهاي پراکنده و ضعيف خودشونو با مناسبتهاي انقلابي مقايسه کنند. چه سالهايي که بايد بگذرند، جوانهايي که بايد پير بشن، سرهايي که بايد بر دار بشن، سلولهاي تاريکي که بايد پر بشن تا باز بيابند اين خلق رو چه به حرکت در مي آورد و اين مردم چه مي خواستند. بازي با الفاظ موج بلند نمي کنه و بيانيه هاي آبکي يا آتشين حرکتي واقعي بر نمي انگيزه. تا بفهمند داستان جامعه ايراني قدري پيچيده تر شايد باشه از اونچه اذهان يک بعدي بعضيها تاب درک کردنشو دارند. تازه اگر تناقضهاشون جايي براي درک چيزي باقي بذاره. چقدر از اين ستاره هاي سرد و بي فروغ سربي بايد بر زمين بريزند تا ارزش خورشيد جوشان زمانه رو باز بشناسند. اگر حوصله و همتي براي بازخواني و درک تاريخ معاصر انقلاب اسلامي ندارند و اصرار هست اونو بي پشتوانه و اشتباه و رو به عقب بشناسند شايد راهي بهتر از اين نمي مونه که در عرصه عمل ببينند و بيازمايند که اون انقلاب و اين نظام چه در چنته داره و از چقدر ثبات و حمايت مردمي برخوردار هست. اگر از برگها و مرکب کتاب تاريخ نياموختند و بهش اعتماد ندارند شايد چاره اي نيست با پوست و گوشت و استخون خودشون واقعيت رو لمس و قانون اجتماع رو تجربه کنن.

بايد اميدوار باشيم دوستانمون به اندازه کافي بتونن توان خودشونو جمع کنن و همه ابتکارات خودشونو به کار بزنن، از هر روشي که به نظرشون مي رسه تقليد کنند تا شايد حاصلش چيزي بيشتر از نمايشهاي محدود و بي پشتوانه تبليغاتي باشه تا بعد لمس کنند آيت الله خميني چي داشت که تونست چنان موجي برانگيزه. تا بفهمند به چيزي کمي بيشتر از اداهاي روشنفکري نياز دارند. حقيقت چيزي بيشتر از اينها مي خواد. اونوقت تازه نوبت اون مي رسه که از خودشون بپرسند تو شعارهاشون جاي جمهوري اسلامي خميني رو مي تونن با عبارت بي محتواي دولت سبز ملي عوض کنند يا نه. دو راه بيشتر شايد نيست يا خواسته هاشونو منطقي و محدود و به خوبي تبيين کنند و از شعارهاي عجولانه، کودکانه و بلندپروازانه دست بردارند. اين نيازمند اين درک هست که به سهم محدود خودشون از درک وضعيت اجتماع و افکار جامعه ايراني آگاهي و رضايت پيدا کنند و دست از شعار راهبري کل مردم ايران بردارند. يا به روش فعلي ادامه بدهند تا قدرت تيز و سرد واقعي نظام که راهي جز حفاظت از امنيت و نظم دروني خودش نداره در زندگي واقعي خودشون تجربه کنند، توان پشتيباني ايدئولوژيک رژيم رو به اندام نحيف نظريه پردازيهاي خودشون تجربه کنند و باورشون بشه نظام يک پديده پوشالي نيست. اگر اصرار دارند اين طور انقلاب اسلامي و آيت الله خميني رو دوباره کشف کنند کسي ممکنه قادر نباشه مانعشون بشه. آيا مي شه اميدوار بود کودک و پرهيجان و تازه به حرکت در اومده به اندازه کافي عاقل باشه تا پيش از اين که آسيب زيادي به خودش برسونه راه درست رو انتخاب کنه يا چاره اي جز برخوردهاي جبري نخواهد موند؟ مخصوصاً که بعضي طيفهاي بالاتر جامعه که اين حرکات رو دنبال مي کنه پرادعاتر هم هست.

چهارشنبه ۱۸ نوامبر ۲۰۰۹

یک روز در خضری

کمي از هفت و نيم صبح گذشته. از پله هاي آزمايشگاه پايين مي رم. پشت پيشخوان آزمايشگاه کسي نيست. يک پيرمرد مراجعه کننده منتظر نشسته. در قسمت پرسنل رو باز مي کنم و وارد مي شم تا کسي رو پيدا کنم. اولين خانمي رو که مي بينم توضيح مي دم که همکارم و يه سي بي سي مي خوام بگيرم. همکار ديگه اشم صدا مي زنه و خودش مياد پشت کامپيوتر مي شينه. اسم من و پيرمرد رو ثبت مي کنه. همکار ديگه اش تو اتاق کناري از دستم خون مي گيره. براي حساب کردن هزينه آزمايش قدري تعارف مي کنن.

فوري بيرون ميام تا ديرتر نشده از قائن خودمو به خضري برسونم. کنار جاده چند سواري منتظر مسافرند. توي راه سرايدار و منشي درمانگاه زنگ مي زنه که امروز برخلاف قرار قبلي سياري لغو شده و بايد به درمانگاه بيام. سياري يعني دکتر و دارويار و ماما براي پوشش دادن روستاهاي اطراف با ماشين مرکز طبق برنامه قبلي هر روز هفته به يکي از روستاهاي تحت پوشش سر مي زنند. قبلاً قرار شده بود تو پانسيون بمونم تا براي سياري دنبالم بيان. توضيح مي دم که تو راه هستم و وقتي برسم درمانگاه خواهم اومد. وقتي مي رسيم سر کرايه با راننده قدري چونه مي زنم. هرچند در نهايت خودم کوتاه ميام ولي از برخوردي که پيش اومده تا مدتي پريشونم.

تو مريضهاي امروز سه شنبه سه مورد بي سابقه و جالب تو درمانگاه مي بينم. مورد اول يک دختر خانم دم بخته. هنوز ننشسته حرفش رو شروع مي کنه. مي گه تازه ازدواج کرده و مي ترسه. قدري خجالت زده مي شم و دست و پامو گم مي کنم! حدس مي زنم چي مي خواد بگه ولي مي پرسم از چي مي ترسه. اينطوري مي خوام موقتاً هم که شده فشار گفتگو رو به خودش برگردونم. توضيح چنداني اضافه نمي کنه و مي گه از ازدواج مي ترسه، اين که دچار لرزش مي شه و مي خواد ببينه آيا دارويي براش نيست. اصل موضوع رو رها مي کنم و مي پرسم قبلاً داروي اعصاب مصرف مي کرده يا نه. برگه هاي دفترچه اشو ورق مي زنم. دکتر ديگه مرکز چند روز قبل چند داروي آرام بخش و اعصاب براش نوشته. چون احساس مي کنم راحت نيست خودم هم ترجيح مي دم بيشتر به اصل موضوع نپردازم. هرچي باشه قبلاً با چنين موردي برخورد نکرده بودم. چندان نمي تونم راهنماييش کنم. مي گم اگه بخواد در ارتباط با اين مشکلش مي تونه پيش متخصص اعصاب و روان بره و کمي توضيح دادم روش کار اونها چطوره. بعداً فکر مي کنم اگه کمي بيشتر به خودم مسلط بودم و آمادگي ذهني قبلي مي داشتم که درباره چي مي شه حرف زد، خودم بيشتر مي تونستم باهاش حرف بزنم و موضوع رو براش روشنتر کنم تا به اعتماد به نفس و آرامش بيشتري برسه. به احتمال زياد براي رفتن پيش روانپزشک مشکلات زيادي خواهد داشت. با خودم فکر مي کنم خيلي از دختران جامعه ما احتمالاً شبيه چنين مشکلي دارند. در جامعه اي که تصوير وحشتناک و ناگفتني از پسران و مسأله جنسيت براي دختران ترسيم شده مشخصه زماني که قرار مي شه يک تغيير فاز ناگهاني در نتيجه ازدواج در زندگي دختران ايجاد بشه اين تنش قابل توجه رو چطور مي خواهند براي خودشون تلطيف و تحمل کنند.

مورد دوم يک دختر مدرسه ايه که وقتي وارد مي شه چون قيافه اش آشناست حدس مي زنم قبلاً مريضم بوده. اول تنهاست و شکايتش رو مبهم ابراز مي کنه. مي گه قرص خورده و شکمش درد مي کنه. حدس مي زنم چيزي رو نمي خواد بگه. بعدش پدرش وارد مي شه و توضيح مي ده که قبلاً به خاطر سرماخوردگي و درد شکم پيش خودم آورده بودنش و به خاطر ادامه داشتن مشکلش قائن هم برده بودنش. روز شنبه تو خوابگاه با يکي از مربيان برخوردي داشته و بعدش از همون داروهاي سرماخوردگي شش هفت تا با هم خورده بوده. دختر قيافه معصوم و روستايي داره تعجب مي کنم چطور چنين کاري کرده. پدرش زبان به شکايت باز مي کنه که دخترش چقدر اذيتش مي کنه و با وجود زحمت زيادي که براش متحمل شده هر روز مشکل جديدي براش ايجاد مي کنه. اول که نگران دختر شده بودم که چرا چند قرص با هم خورده و آيا احتمال داره همچين کاري رو تکرار کنه بعد با حرفاي پدر احساس مي کنم پدر هم دلشکسته و آزرده است. علي القاعده بايد هر دو رو دلداري مي دادم و رابطه بين اين دو رو کمي ترميم مي کردم. ولي من تا حالا در مورد مريضها همچين کاري نکرده بودم. اين که وارد مناسبات انساني و خانوادگيشون بشم بلکه تعمد داشته ام بيشتر محدود به همون مشکلات بدني بيماران باقي بمونم. در حالي که نسخه مي نويسم کمي پدر رو دلداري مي دم و مي گم که دخترش حتماً قول مي ده ديگه از اين کارها نکنه. و اين که گاهي بالاخره مشکلاتي بوجود مياد که با صبوري مي گذرند و نبايد خودشو خيلي ناراحت کنه. سعي مي کنم جانب دختر رو هم رعايت کنم.

مورد سوم زن و مرد مسني هستند که با يکي از همکاران در مرکز خضري نسبت هم دارند. مرد مؤدب و بانزاکت قابل توجهي صحبت مي کنه. مردم اينجا و خيلي جاهاي ديگه کمتر اينطور حرف مي زنند. در حضور همسرش درباره مشکلي که بعد از رابطه زناشويي براش پيش مياد صحبت مي کنه. بعد از دوران سربازي که در يک محيط مردانه نيروها با لحن شوخي و شيطنت درباره اين مسائل صحبت و سؤال جواب مي کردند اين اولين باره که يکي از مراجعه کنندگان درباره اين موضوع اينقدر راحت و صريح صحبت مي کنه. همسر مرد که سمت ديگه ميز ايستاده مشکل رو از ديد خودش توضيح مي ده و ارزيابي خودش رو مي گه. البته در پايان هر دو طرف کلي معذرت خواهي مي کنند که درباره اين موضوع صحبت کرده اند.

از درمانگاه که به خونه ميام فوري به آزمايشگاه زنگ مي زنم تا نتيجه آزمايش رو تلفني بپرسم. اسم خودم رو که اعلام مي کنم فوري تعارفات شروع مي شه که آقاي دکتر چرا صبح خودتونو معرفي نکردين و.. تعجب مي کنم از صبح تا حالا بدون اين که خودم گفته باشم چطور متوجه شدن من دکترم. جواب آزمايش آماده نشده و بعد از قدري عذرخواهي قرار مي شه شب زنگ بزنم. قرار شده خود دکتر مسؤول آزمايشگاه لام خون من رو بررسي کنه. بعد از يکي دو بار تماس ديگه خود دکتر پشت تلفن مياد. بعد از احوالپرسي مي گه لام مال خودتونه؟ سؤال عجيبيه. باز مي پرسه مشکل خاصي داشتيد که آزمايش داديد. مي گم قصد داشتم از نظر تالاسمي مينور وضعيت خودم رو بررسي کنم، زمينه بيماري در خانواده امون وجود داره. مي گه ام سي وي من خيلي پايينه. يعني گلبولهاي قرمز خونم خيلي کوچيکن. عددي که در حالت طبيعي بايد بالاي هشتاد باشه براي من پنجاه و هفته. ام سي اچ هم پايينه. يعني گلبولها رنگ پريده هم هستن. کم خوني ندارم بلکه در عوض تعداد گلبولهاي قرمز زيادتر از حد طبيعي هست. دکتر مي گه نتيجه رو رد نمي کنه و بهتره دوباره بيام نمونه بدم تا با دستگاه آزمايشگاه بيمارستان هم چک کنند.

بعد از خداحافظي احساس عجيبي دارم. يعني نزديک بوده من تالاسمي ماژور باشم؟ اين جمله دکتر که بدن خواسته مشکل رو با افزايش تعداد گلبولها جبران کنه تو ذهنم مي مونه. البته از اين طور مکانيسم جبراني قبلاً هم اطلاع داشتم. ولي در ارتباط با خودم با همچين پديده اي برخورد نداشتم. با خودم فکر مي کنم من که تا حالا از همچين موضوعي درباره خون خودم خبر نداشتم، پس اون نيرويي که بدون اين که خودم بدونم در صدد جبران مشکل بوده از کجا اومده. انگار که تازه دارم از نيروي ناشناسي که در کل طبيعت دست اندر کار تنظيم اموره اطلاع حاصل مي کنم. با خودم فکر مي کنم کيه که بدون اين که خودم بفهمم براي من دل مي سوزونه. چرا اين کار رو مي کنه. تعجب مي کنم. اين همه سال زندگي کرده ام و حتي با مسائل فيزيولوژيک هم پيش از اين آشنايي داشتم ولي اين احساس برام جديده. انگار برخلاف تصور اوليه ام اختيار بدنم دست خودم نيست و موجود ديگري هست در درونم که داره شرايط رو مديريت مي کنه. در کار پيچيده اش هم خيلي دقيقه. چيزي که از خودم به خودم نزديکتره و بهتر از خودم از من خبر داره. انگار اين من يه لايه سطحي و بي خبره و اونه که اصل کاريه و از همه چيز خبر داره و تنظيم زندگي من و همه امور اطراف دستشه. مغز متفکر و اراده فراگيري که در پشت صحنه داره کار مي کنه و مهره هاي روي صفحه بدون اين که هيچ کدوم خودشون از آنچه در درون و اطرافشون مي گذره درکي داشته باشند زندگي خودشونو مي کنن. هر چي هست چيز جالبيه چون توي منم هست و بي اونکه بدونم غصه منم مي خوره.

جمعه ۲ اکتبر ۲۰۰۹

از اون شب

شلوغه. يه نفر از پشت هي هل مي ده. عصبيم مي کنه. ميام کنار تا رد شه. احساس مي کنم اگه جلوتر برم حتماً بدتر به هم مي ريزم. نمي دونم چرا يه هويي اين طوري شدم. اون شب البته از قبل يه کم ناراحت بودم ولي نه ديگه اين طوري. خوب اينجا هميشه شلوغ بوده و قبلاً هم اگه مي خواسته ام يا شايد خودش که مي خواسته جلوتر مي رفته ام و نيم ساعتي مي موندم و بعد بيرون مي اومدم. اما الان اين طوري نيست. پشيمون مي شم و از اين که برم تو اون شلوغي دور ضريح بايستم و زيارتي از روي کتاب دعا بخونم منصرف مي شم. از همون نيمه راه عقب عقب برمي گردم. به آخر مسير جلوي ضريح که مي رسم، سلام مختصري مي دم سرم رو تکون مي دم و برمي گردم. همونجايي که هميشه مي رفتم قرآن مي خوندم مي رم و مي شينم به قرآن خوندن. ولي انگار ناآرامم. به آخر سوره که مي رسم تمومش مي کنم. قرآن رو مي بوسم و همونجايي که برداشته بودم مي ذارمش. کفشهام رو از کفشداري تحويل مي گيرم و مي پوشم. ميام تا برگردم خونه

احساسات ضداجتماعيم بدجوري اوج گرفته. يا شايد بشه اسمش رو گذاشت تمايلات عزلت جويانه. يادم نمياد قبلاً اين طور شديد اين جوري شده باشم. حالم از همه آدما به هم مي خوره. هرچند همه راه خونه تا حرم رو هم پياده اومده ام و حالا خسته ام اما احساس مي کنم حوصله سوار شدن به اتوبوس واحد و تحمل کردن چند نفر آدم ديگه اون تو رو تا رسيدن به خونه ندارم. آروم هم ندارم. نمي شه يه جا بند شم. تصميم مي گيرم دوباره پياده برگردم. تا خوب خسته بشم و از توان بيفتم. شايد هم تو اين مدت حالم بهتر شد. به خودم مي گم خوب تو که تحمل آدمها و شلوغي رو نداري چه مرگت بود که اومدي بيرون؟ ديدم اين سؤال رو خيلي جاهاي ديگه هم مي شده از خودم بپرسم. تو که اين کارو نمي خواستي خوب چرا براش اقدام کردي؟ يا همين الان داري انجامش مي دي؟ به خودم جواب دادم چاره ديگه اي نداشتم. نه مي شد نکنم و نه مي شه نگم پشيمونم و نمي خوام. مثل کسي که چيزي مي نويسه و بعد خطش مي زنه. نه مي شده ننويسه و کاغذ رو سفيد بذاره و نه از نوشته اش راضي بوده و مي شده نوشته اشو خط نزنه

با خودم فکر مي کنم چه آدماي مسخره و مزخرفي دور و بر من رو گرفته اند. همه اشون بزک کرده ان. خانمها بيشتر. خيلي از آقايون هم. از قيافه هاشون، ار لباساشون حالم به هم مي خوره. از حرفاشون، راه رفتنشون، زندگيشون. با خودم مي گم تو خودتو که نمي بيني و الا اول از همه بايد از خودت فرار مي کردي. خودت که بدتر از اونايي بدبخت. بعد باز جواب مي دم که خوب نمي تونم از خودم فرار کنم که. هر جا هم برم و هر کار هم بکنم باز خودم باهامه. هر وقت اين فکر قدري از ذهنم دور مي شه و آرومتر مي شم باز چشمم که به يکي از اين آدما مي افته حالم بد مي شه و عصبي مي شم. انگار که بخوام زودتر از اين محيط دور بشم و در عين حال از اين آدما انتقام بگيرم جمع آدمايي رو که جلوي ويترين مغازه ها جمع شده اند يا با بيخيالي سلانه سلانه تو پياده رو راه مي رن مي شکافم و تند تند از وسطشون رد مي شم. هر وقت هم مي خوام از خيابوني رد شم از هميشه بي ملاحظه ترم. انگار خوشم مياد راننده ها رو هم اذيت کنم. ماشينا هرچقدرم نزديک باشن براشون صبر نمي کنم و مثل گاو سرم رو ميندازم پايين و رد مي شم. کسي ارزش اين که واسه اش چيزي رو تحمل کنم نداره. يعني حوصله اشو ندارم. حتي اگر در همين حد باشه که چند لحظه منتظر شم تا رد شه

فقط با بچه ها احساس راحتي مي کنم. تو خيابونها که رد مي شم چشم مي چرخونم تا بچه ها رو از بين جمعيت پيدا کنم. سعي مي کنم بزرگترا رو فراموش کنم و فقط همين بچه ها رو ببينم. دختربچه اي که مانتو مقنعه داره رو پله جلوي يه مغازه نشسته و داره به موهاي خواهر کوچکترش گيره مو مي زنه. تو آدم بزرگها هم اونايي که غمگين يا پريشون به نظر مي رسن واقعي تر به نظر مي رسن و قابل تحملترن. با خودم فکر مي کنم همه زندگي همين جوريه. مثل پياده روي امشبم. بايد بيرون مي اومدم و نمي شد تو خونه بمونم. و در عين حال نمي خوامش و حالم رو بد مي کنه. يه غلطيه که نمي شد نکردش. نکبتيه که نمي شد آلوده اش نشد. بازي مسخره ايه که نمي شد انجام ندادش. زندگي دروغيه که نمي شد نگفتش. نمي شد يا نشد که بخواييم نگيمش. سر تا پاي زندگي همين جوريه. شايد مي خواستيم و اميد داشتيم بهتر از اين باشه اما نشده و نيست. شايد از اول مجبور نبوديم و نمي خواستيم اين طور بشه اما آخر کاري چاره اي نداشتيم جز اين که اين شرايط رو قبول کنيم. همه ازش متنفرن اما مجبور شده اند قبولش کنن. از بين اين همه آدم فقط دوست دارم با اوني باشم که دوستش دارم. البته اگه اونم منو بخواد. اگه نمي خواد که تا اطلاع ثانوي اونم با بقيه بره به جهنم. البته فقط تا اطلاع ثانوي. بعدش که حالم خوب شه همه چيز عوض مي شه

پنجشنبه ۱ اکتبر ۲۰۰۹

گزارش یک مسافرت

قبلاً قم رفته بودم. چند بار هم. فکر کنم آخرين بار سال هفتاد وهفت بود، قبل از پيش دانشگاهي. ولي خاطره مشخصي ازش تو ذهنم نبود. حرم عبدالعظيم تو تهران هم همين طور. ولي اين يکي رو زياد مطمئن نيستم. امسال بعد از عيد فطر يه سفر چهار روزه رفتيم شمال و تهران و قم. دو روز شمال بوديم و بعد از ساري و مسير فيروزکوه تهران رفتيم. تو شمال برخلاف اغلب دفعه هاي قبل که فقط جنگل و بيشتر دريا مورد نظر بود، برنامه امون ديدن آبشارهايي بود که از قبل مشخص کرده بوديم. چهار تا آبشار ديديم؛ يه آبشار تو جنگل گلستان، آبشار لوه قبل از گاليکش، آبشار شيرآباد تو شهر خان ببين، آبشار کبودوال تو شهر علي آباد کتول. تو ساري هم رفتيم کنار دريا. روز اول که تهران رسيديم مستقيماً رفتيم قم. قم رو که ديدم ياد مشهد قديم افتادم. مديريت شهري افتضاح. براي اين که بريم پارکينگ رودخونه بايد کل شهر رو انگار دور مي زديم که تازه اون هم تابلوهاي راهنما يه جا داشت و يه جا نداشت و مسافر بيچاره گيج مي شد. مسافرا همين جور تو پارکينگ و کنار ماشيناشون چادر زده بودند. خيابونها و پياده روهاي شلوغ و بي نظم. حرم حضرت معصومه رو نسبت به تشکيلات حرم امام رضا محقر يافتم. با وجود اين که فکر نمي کنم جمعيت مشهد خيلي بيشتر از سه برابر جمعيت قم باشه اما شايد راحت بشه گفت عده زائران داخل حرم ده برابر کمتر از زائران امام رضا بود. وسعت حرم و رسيدگي هم که بهش شده بود چندين برابر کمتر از حرم امام رضا بود. تو فضاهاي باز کاشيکاري و تو فضاهاي بسته آيينه کاري کمتر به چشم مي خورد. من قبلاً همچين تصويري از قم نداشتم و فکر مي کردم به خاطر اين که مرکزيت تعليم شيعه رو داره وضعيتش تقريباً قابل قياس با مشهد باشه. صبح فرداش بعد از اين که مسجد جمکران هم رفتيم برگشتيم تهران. حرم عبدالعظيم از قبل نمي دونستم سه تا امام زاده توش دفن هستند. البته اگه عبدالعظيم حسني رو امام زاده قلمداد کنيم. فکر کنم وسعت صحنها و تشکيلاتش به اندازه قم بود. فضاهاي بسته اش اغلب آيينه کاري بودند. فرق بارزش اين بود که تقريباً همه جاش قبر درست کرده بودند. يعني تو رواقها و شبستانها (اصطلاح معماريشو درست نمي دونم) که راه مي رفتي هر چند قدم روي سنگهاي کف اسم يه آدمي و سال وفاتش نوشته شده بود. لااقل تو بعضي صحنهاش هم همين طور بود. يه قبرستون هم در يک ضلعش قرار داشت. يه همچين حالتي ولي خيلي کمتر تو قم هم بود. ولي اونجا بيشتر روحانيون برجسته بودند که تو فضاي مسقف محل دفنشون مشخص بود يا افراد شناخته شده اي که قبرهاشون اطراف صحنها بود. اما درباره رفت و آمد تو خود شهر تهران. يه کاري داشتيم که لازم بود وقتي از جنوب شهر و از قم وارد شده بوديم بعد از اين که از ميدون راه آهن رد شديم، به تقريباً دوردست ترين نقطه شمال شرقي شهر بريم. يعني تقريباً همونجايي که از ساري اومده بوديم و به شهر وارد شده بوديم. من قبلاً البته چندباري تهران رفته بودم. ولي هميشه مسيرهام سر راست بوده. يادم مياد بيشتر از ده سال پيش با ماشين خودمون هم به اين شهر اومده بوديم و يادم مياد اون زمان هم بابام از رانندگي و رفت و آمد تو اين شهر متنفر بود. ولي اين بار بيشتر از هر زمان ديگه اي تجربه رفت و آمد تو اين شهر بزرگ و پرترافيک رو لمس کردم. کنار بابام نشسته بودم و نقشه خواني مي کردم. من کلاً روي شلوغي حساس هستم و تو مشهد و حتي شهرهاي کوچکتر زود به چشمم مياد و اذيتم مي کنه. ولي تو تهران وقتي مجبور بوديم خارج از بزرگراهها رانندگي کنيم شلوغي خيابونها برام جنون آميز به نظر مي رسيد. با تعجب از خودم مي پرسيدم اين مردم چطور شده زحمت اين همه شلوغي و تراکم رو به جون خريده اند؟ مگر اينجا چي داره و به چي مي رسند که اين طور شرايطي رو تحمل مي کنند؟ چرا لازم هست اين همه آدم و اين همه ماشين اين قدر تنگ هم فشرده شده باشند؟ براي من که قابل تصور نيست کسي بتونه اونقدر سختي و معطلي که ما آن روز تجربه کرديم هر روز زندگي خودش تو تهران باهاش روبرو باشه. با خودم مي گفتم لابد مردم اينجا مسيرهايي رو که بيشتر مجبورند مثلاً براي کار و تحصيل رفت و آمد کنند طوري انتخاب مي کنند که نزديکتر و سرراست باشه تا شرايط براشون قابل تحمل باشه. شنيدم يکي از ساکنان همون منطقه شمال شرق تهران مي گفته براي رفتن به مشهد براي اين که مجبور نباشه تا جنوب شرق تهران و سه راه افسريه بره از همون مسير ساري تا فيروزکوه مي رفته و از اونجا جاده سمنان رو انتخاب مي کرده. يعني شلوغي شهر روي مسافرتهاي خارج شهري مردم هم تأثير گذاشته. ولي انصافاً رانندگي تو بزرگراههاي داخل شهر جالب بود و خوشم اومد. خوب چنين بزرگراههايي تو شهرهاي ديگه ايران نيست. شب آخر رو در جوار حرم عبدالعظيم خوابيديم و فرداش که روز جمعه بود به مشهد برگشتيم. يادمه در تمام طول مسافرت به دستگاههاي عابر بانک سپه حساس شده بودم و هر بار از کنارشون رد مي شديم با حسرت نگاشون مي کردم. آخه درست قبل از مسافرت متوجه شده بودم کارت عابر بانک خودم گم شده بود. البته الان پيدا شده، کسي غصه نخوره

چهارشنبه ۳۰ سپتامبر ۲۰۰۹

درباره خدا

خدا چي هست اونوقت؟
بايد چطور بشه؟ به چه درد مي خوره؟

بيشتر اوقات وقتي مي خوام به اين سؤال جواب بدم کم کم که در بحث پيش مي رم ديگه اون احساس اوليه رو گم مي کنم و ديگه دقيقاً نمي دونم دنبال چي بودم و چه بايد بکنم. از همه ملموستر شايد فعلاً اين طور باشه که بگيم مي دونيم خدا خيلي چيزها نيست و هرچقدر به چيزهاي بيشتري نه بگيم به خدا نزديکتر مي شيم. از بند چيزهايي که خودمونو بهشون وابسته احساس مي کرديم ذهنمونو در بياريم. اشتغال ذهني درباره چيزهايي که قبلاً نگرانشون بوديم رو کنار بذاريم. قضايا برخلاف چيزي که اول فکر مي کرديم نيازي به درگيري زياد ما براي اين که مسير خوبي بپيمايند ندارند بلکه اونها منطق و مکانيسم دروني مشخصي دارند که با يه انتخاب ساده و اوليه از طرف ما راه خودشونو تا رسيدن به نتيجه از پيش تعيين شده مي رن. درگيري و نگراني و دخالت و حساب کتاب هاي مکرر و افراطي بيشتر از اين نتايج درخشاني به بار نميارن بلکه ممکنه مسير درست امور رو مختل هم بکنن. حداقلش اينه که بي جهت انرژي ما به هرز مي ره و آرامش خودمونو از دست مي ديم و اعصابمون خورد مي شه. داستان اعتقاد به خدا و ايمان شايد همين نه گفتن و اعتماد کردن باشه. فمن يکفر بالطاغوت و يؤمن بالله فقد استمسک بالعروة الوثقي لانفصام لها. چرا نه گفتن؟ مگر کسي از ما درخواستي کرده؟ به نظر مي رسه اين طور باشه. همه چيزهايي که اطراف ما هستند انگار ما رو به طرف خودشون مي کشند، گويي ما رو درگير خودشون مي خوان. خود ما با خودمون هم همين وضع رو داريم. دوست داريم با خودمون درگير باشيم مي خواييم اونطور که دوست داريم يا دوست دارن بشيم. همه اينها درگيريهاي اضافي هستن. براي استفاده و بهره مند شدن از امکانات اطراف مجبور نيستيم اونقدرها به زحمت و نگراني ذهني و دروني بيفتيم. براي خوب بودن و اونطور که آرزو داريم هم همين طور. به جاي اين که تصور کنيم همه کاره خودمونيم و فقط اراده ماست که کارها رو اونطور که مي خواييم پيش مي بره بهتره به روال فطري و ذاتي امور اعتماد کنيم. فقط بايد جلوي دخالتها و اظهار وجودهاي بي فايده و مختل کننده خودمونو بگيريم. تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز. اگر زحمتي و اشتغالي بايد داشته باشيم لابد در همين مسير بايد باشه. و انصافاً کار مشکلي هم هست اين نه گفتن. بعد از اين مرحله دوم يعني رسيدن به آرامش و اطمينان خودبخود رخ مي ده و متجلي مي شه. خدا يه چيزيه که با خالي کردن ذهن از حضور مزاحم حساب کتابها و دريافتهاي متوهمانه خودمون قابل ديدن مي شه. آرامش و اعتماديه که بعد از آروم گرفتن دست و پا زدنهاي بي جهت و نامؤثر ما نسبت به روالها و منطقهاي دروني هستي در کاسه آب ذهنمون منعکس و ديده مي شه. فايده خدا هم لابد همينه. به چيزي بيشتر از اونچه که بهش فکر مي کردي مي رسي. درگيريها و بدبختيها و مشکلات و تعارضات رنگارنگ و متعدد هم با منطق محدود و ادراکات توهم آلود خودت بوجود نمي آري. چون به جاي منطق و اراده محدود و اپسيلوني خودت به منطق و خواست نامحدود هستي اجازه تجلي در درون خودت و دنياي اطراف خودت دادي

در مورد نه گفتن و اين که سکوت کردن چقدر مشکله نوشتم. کارتون افسانه توشيشان رو شايد ديده باشيد. اولين بار يادمه وقتي کلاسهاي چهارم پنجم بودم تلويزيون گذاشت. اون زمان بيشتر موسيقيش برام جلب توجه کرده بود و تو ذهنم مونده بود. يک بار ديگه اين اواخر گذاشتنش و اين زماني بود که من تو يگان محل خدمتم ديدم. پسربچه نوجوان داستان پشت ديوار شهر و کنار دروازه اي مي نشست. بعد از مدتي پيرمردي ظاهر مي شد که آرزوهاش رو مي پرسيد و برآورده مي کرد. يک بار ثروتي خواست که تمومي نداشته باشه و يه بار هم قدرتي که بتونه بر همه پيروز بشه. اينها هيچ کدوم اونو به خواسته نهاييش نرسوند. دفعه سوم خواسته ديگه اي داشت که يادم نمونده! ولي همين قدر بود که عاقلانه تر از اون دوتاي اول بود. اما نکته مورد توجه امتحاني بود که پيرمرد براي رسيدن پسربچه به خواسته اش مقرر کرد. تنها کاري که پسر در اين امتحان بايد مي کرد نگهداشتن خود و حفظ سکوت بود. گويا اين طور بود که به محض اين که اولين کلمه از دهنش خارج مي شد خودش نابود مي شد. پسر بعد از مدتي خودشو تک و تنها روي يک صخره مرتفع و بالاي يک درياي وسيع يافت. موقعيت سختي بود ولي باز قابل تحمل بود. بعد از مدتي با لرزه هايي متوجه ظاهر شدن يک جفت چشم عظيم و ترسناک در اعماق آب دريا شد. پسر از وحشت مي خواست فرياد بزنه اما شرطش رو به ياد آورد و جلو خودشو گرفت. با طوفاني شدن دريا هيکل يک مار غول پيکر و خشمگين از دريا بيرون آمد و با چرخيدن به دور صخره اي که پسر روش قرار داشت از اون بالا اومد. پسر با ترس و لرز و حيرت به اين ماجرا چشم دوخته بود. مار عظيم بالا اومد و سرش در برابر پسر قرار گرفت. چنان که گويا سعي مي کرد پسر رو هرچه بيشتر بترسونه. سپس پيچ و تاب خورد و در آسمون بالا رفت و بر روي پسر سايه انداخت. اما پسر بايد در تمام اين مدت سکوت مي کرد و تنها شرط نجات و ايمن موندنش از خطرات اين موقعيت دهشتناک حفظ سکوت بود. بعد از مدتي آسمان هم در هم رفت و غريدن گرفت و طوفاني شد. موجود عظيم وحشي و افسانه اي ديگه اي که شبيه يک پلنگ بود کم کم در آسمان ظاهر شد. و بعد مار و پلنگ با سروصداي وحشتناکي با هم درگير شدند و در هم پيچيدند. پسر در حالي که از ترس مي لرزيد و خودشو به تنه درخت خشکي که روي صخره قرار داشت چسبونده بود نظاره گر اوضاع بود. هرچند در حد مرگ ترسيده بود ولي بايد سکوت مي کرد. بايد باور مي داشت با حفظ سکوت امنيتش تضمين شده است. و تا خودش در اين شرايط دشوار کم نياره و ضعف نشون نده هيچ اتفاقي نمي تونه اونو تهديد کنه. اين تصوير رو تمثيل استعاري فوق العاده ملموس و زنده و قابل درکي يافتم براي حالتهاي دروني انساني که مي خواهند اونو به ضعف و هلاکت بکشانند. يک نمونه شناخته شده اش عصبانيت و خشمه. گويا مثل همين مار و پلنگ تمام تلاشش همينه که فرد رو به نشون دادن واکنش مجبور کنه و کافيه يک لحظه وا بدي تا همه چيز خراب بشه و طعمه اين حيوان وحشي بشي. در حالي که برخلاف اون چيزي که در ظاهر به نظر مي رسه تا زماني که خودت اين راه نفوذ رو باز نکني کوچکترين قدرتي براي تسلط بر تو نداره. اين تمايل پايان ناپذير براي درگير کردن انسان و شکستن مقاومت رواني عملاً در بسياري از حالات دروني انساني مصداق داره. موقعيتهايي که انسان مي دونه با صبر و تحمل خواهد تونست ايمن و آسوده از موقعيت خطر بگذره اما کششي شيطاني و بسيار مصر و سمج در درونش هست که اونو به اين طرف مي کشه تا با فرياد زدن، خودشو تخليه کنه و اين فشار رو بشکنه. اين طور خيال مي کنه اين طور راحت شدن اگرچه همه چيز رو خراب خواهد کرد و اونو نابود خواهد کرد اما از تحمل اين فشار بهتره. شايد به اين ترتيب توسعه و رشد معنوي و انساني در همين يک نکته خلاصه شده باشه که بتونيم جلو خودمونو بگيريم و بذاريم الهامات و جريانهاي اصيل هستي مسير خودشونو از خلال وجود ما پيدا کنند و حضور و اراده ما مزاحم اين وزش رحمت و فضيلت نشه

دوشنبه ۲۴ اوت ۲۰۰۹

چند ماه مبارک

شايد يکي از مشخصه هاي عمده ماه رمضان اين باشه که روش زندگي ما در اين ماه تغيير مي کنه. حالا اين که حال و هواي دروني ما چطور باشه و چه فرقي با بقيه ايام سال داشته باشه نکته ديگري است. شايد از اين جهت باشه که مثلاً من مي تونم ماههاي رمضان چند سال گذشته رو به خاطر بيارم. اين که کجا بوده ام و چه مي کرده ام و چگونه بوده ام. در ادامه برنامه خاطره گويي که در بازگشت به آينده داشته ام اين بار مي خوام درباره اين موضوع بنويسم.


سال قبل قسمت عمده ماه رمضان رو داخل يگان محل خدمتم گذروندم. موقعيتي که يادآوريش چندان برام شيرين و هيجان انگيز نيست. کلاً زندگي نظامي با مقررات و سخت گيريهايي که داره چيز جالبي نيست چه برسه به اين که وظيفه باشي و در موقعيتي نامتناسب هم به کار گرفته شده باشي. هرچند بالاخره به عنوان يک موقعيت گذرا که شرايط خاص و بي سابقه اي داشت وضعيت جالبي بود. تو بهداري يگان تنها بودم و شبها رو اغلب تا سحر بيدار مي موندم. صبحهاش رو اغلب خواب بودم و کمتر پيش ميومد تو مراسم قرائت قرآن که صبحها تو نمازخونه برگزار مي شد شرکت کنم. ولي همون چند باري که شرکت کردم برام خاطره انگيز بود. يه مرخصي ده روزه هم به مشهد اومدم ولي قبل از عيد بايد بر مي گشتم. آخرين روز ماه بود که موقع ظهر تنها مورد تيرخوردگي داخل يگان در مدت خدمت من اتفاق افتاد. يه سرباز وظيفه تازه وارد بود که گويا به خاطر مسائل خدمتي اقدام به خودزني کرده بود.


دو سال قبل قسمتي از ماه رمضان که داخل شهريور افتاده بود تو تبريز مثلاً بخش زنان مي رفتيم. شايد از جايي که سياست آموزشي دانشگاه مشارکت مختصر دانشجويان پسر در امور باليني بخش زنان بود بچه ها تو همون قسمتهاي برنامه ريزي شده هم مشارکت چنداني نداشتند و اصولاً برخورد جدي با اين بخش نداشتند. ولي مهر ماه بخش اورژانس بوديم. بخش شلوغ و پربرخوردي که دوستش داشتم. بيمارستان براي افطار کم نمي ذاشت و نيمه شب هم براي پرسنل کشيک چاشت مجدد تقسيم مي کرد. براي گروه ما از اين جهت جالب شده بود که نيمه اول مهر که مقارن با ماه رمضان بود شبها کشيک مي داديم و روزها رو مي تونستيم استراحت کنيم. شبها اگر تو خوابگاه بودم فوري بايد افطار مي کردم تا سر ساعت مقرر تو اورژانس بيمارستان امام خميني آماده باشم. بعد از يک شب کشيک دادن شرکت در کلاس نظري صبحگاهي که بخش براي آموزش برگزار مي کرد ديگه اعصاب خورد کن بود.


سه سال قبل، مثل امسال کار خاصي نداشتم که لازم باشه از خونه بيرون برم. بخشهاي انترني رو که مهمان مشهد شده بودم تموم کرده بودم و مثلاً رو پايان نامه ام کار مي کردم. در طي روز تو خونه آمار رو از روي برگه هايي که استاد راهنمام گفته بود وارد نرم افزار آماري مي کردم. بعداً معلوم شد اصولاً اين آمار ارزشي ندارند و بايد يه کار خيلي مفصلتر براي آمار پايان نامه ام انجام مي دادم. کار پايان نامه اي که اون موقع تو مهر ماه در صدد انجام دادنش بودم در واقع تنها سال بعد تيرماه به اتمام رسيد! بخشي از اين تأخير قابل توجه تقصير استاد راهنماي محترم بود که از ابتداي کار درست حسابي نمي دونست چطور بايد کار بکنيم. اون سال اگه اشتباه نکنم تو فوروم گزاره هم فعاليت زيادي داشتم و قسمت زيادي از توجهم مصروف اين کار بود.


چهار سال پيش ماه رمضان تقريباً کاملاً مطابق با مهر ماه بود. و اين اولين ماهي بود که بايد تو مشهد بخشهاي انترني که مهمان شده بودم مي گذروندم. بخش عفوني بيمارستان امام رضا. يادمه شب قبل از اولين روز رفتم تا محل بخش رو شناسايي کنم. حتي تو بخش هم کسي بهم گير نداده بود که تو کي هستي و تو غير ساعات ملاقات کجا داري مي ري. صبح روز بعد که من از بچه هاي هم گروهي خودم کسي رو نمي شناختم وقتي يکي از اساتيد جوان رو که جثه کوچکتري هم داشت تو سالن ديدم خيال کردم انترنه. ايشون بعداً اتفاقاً استاد مستقيم خود من شد! برخلاف تبريز افطاري رو به اتاق محل استراحت انترنها که تو هر بخش بود مي آوردند. يکي از همکلاسيهاي دبيرستانيم تو اين بخش همگروهي من بود. ولي من اتفاقاً با دوست ايشون بهتر مي جوشيدم.


ماههاي رمضان قبل از اين رو اغلب تبريز بوده ام که به طور مشخص به ياد نميارم. دو سال اول قبل از اين، تو بيمارستانهاي آموزشي تبريز اکسترن بوده ام و قبلترش هم براي ترمهاي نظري تو دانشگاه رفت و آمد داشته ايم. ولي سال هشتاد و يک رو به ياد دارم که براي چند ماه تو خوابگاه ساکن نبودم و بيرون اتاق گرفته بودم. اون سال راندهاي فيزيوپاتولوژي رو مي گذرونديم. ماه رمضان اون سال اتفاقاً جزو همون سه ماهي بود که من خارج از خوابگاه بودم. خودم بايد براي خودم غذا درست مي کردم. غذاهاي تکراري و ساده که اغلب کنسروها جزء ثابتي از اونها بود. زوج سالمند صاحبخونه مهربون و خوش برخورد بودند. براي همون چند ماه، گاز روميزي و بخاري گازي گرفته بودم که بعد که تصميم گرفتم به خوابگاه برگردم اونها رو به مشهد فرستادم. يخچال نداشتم و اجازه استفاده از حمام رو هم نداشتم. براي دانشجوي غيربومي که پول زيادي براي خرج کردن نداره همون بهتر که زودتر به خوابگاه برگرده.